{Naa koja aabaaad}

3/13/2003

دوستِ من:
اون يه حس غريبی يه،
ولی هممون باهاش آشناييم.
از همون روزهای کودکی
ملاقاتش کرديم،
بعد با هاش دوست شديم،
صميمی تر و صميمی تر...
اما بعد...
بعضی وقت ها باهاش قهرکرديم
بعضی وقت ها باهاش دعوا کرديم
و بعضی وقت ها
بخاطر خاطره هامون ازش تشکر کرديم
و...دوباره ملاقاتش کرديم...
دوست خوبِ من، حسِ غريبِ تنهايی ها،
هنوز صدای در زدن هات رو، روی دلم، يادمه
***
نـدای عشق تـو دوشم در انـدرون دادنــد
فضای سينه ی حافظ هنوز پر زصداست

Taylor  ||  11:15 م

3/12/2003

يک ساعت تمام بی آنکه سخنی بر لب بياورم به صورتش نگاه گردم
آخر بر من خروشيد و گفت:
خفه شدم، پس چرا حرفی نمی زنی؟
گفتم:
نشنيدی، برو.

Taylor  ||  2:31 م

 

This page is powered by Blogger. Isn't yours?