ميدونين چيه؟
بعضی وقت ها آدم ها بدهکار می شن،
بعضی وقت ها آدم ها بدهکاری ها شون رو تسويه می کنن،
ولی بعضی وقت
بعضی بدهکاری ها رو نمی شه تسويه کرد!
اون موقع است که هر چقدر هم طلب کار آدم خوش اخلاق و خنده رويی باشه،
آدم احساس می کنه تو بد شرايتی يه!!!
تازه بد تر از همه اينه که آدم نخواسته هم بدهکار شده باشه!!!
خوب ديگه...
من می روم...
می روم تا شايد...
من می خواستم يه چيزايی رو تو تاريخ بنويسم
ولی هر چقدر دتبالش گشتم پيداش نکردم!
اينجا هم که نمی شه همچين چيزايی رو نوشت!
جای ديگه ای هم که ندارم توش بنويسم!
حالا به نظرتون چی کار کنم؟
شما ها يه چيزايی رو که نمی شه هيچ جا نوشت، کجا می نويسين!؟
امروز يه اتفاقای بدی افتاد که هرچند ازشون پند گرفتم، ولی خيلی نگرانم کردن
الآن هم خيلی دلم گرفته...
دلم از پرده بشد، حافظ خوش لحجه کجاست/تا به قول و غزلش ساز و نوايی بکنيم
الهی شکر!
بالاخره برگشتم!
روز هجران و شب فرقت يارآخر شد/زدم اين فال و گذشت اختر کار آخر شد
ولی جاتون خالی، خيلی بد گذشت!!!
اما تونستم طاقت بيارم تا بالاخره تموم شد!يعنی در واقع
همت حافظ و انفاس سحر خيزان بود/که ز بند غم ايام نجاتم دادند!