من اين چند روزه که نبودم، رفته بودم شمال
ولی اين دفعه ديگه واقعا دلتون بسوزه!!!
خيلی خوش گذشت
يه تعطيلی يه درست و حسابی!
از غذا هايی که اونجا خوردم که نگين و نپرسين!
هر 2-3 ساعت يه وعده غذای درست و حسابی می خورديم و بعد می خوابيديم تا وعده غذای بعدی!
به به!
چقدر خوش گذشت...
امروز هم داستان هايی پيش اومد
که نمی تونم واستون تعريف کنم
آخه هر چيزی رو که نمی شه تعريف کرد
ولی من غرش رو سرتون می زنم:
چرا آدم بزرگ ها موقع هايی که رو که آدم جدی حرف می زنه نمی تونن بفهمن؟
چرا خيال می کنن آدم داره شوخی می کنه؟
يا نهايت نهايتش فکر می کنن داره تعارف می کنه!؟
تازه، امروز برام ثابت شد که بعضی آدم های نه خيلی بزرگ هم بعضی وقت ها از اين اشتباها می کنن
ای، چه می شه کرد؟
به قول شازده کوچولو بچه ها بايد نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشن
من هم امروز نسبت به يه آدم بزرگ و يه آدم يک کمی بزرگ گذشت کردم
...
امروز هرچقدر منتظر زنگ يه نفر موندم پيداش نشد
تا اينکه نصف شب ديدم برام افلاين گذاشته که: ساعت 3 خونه ای من بيام پيشت؟
آخه يکی نبود بهش بگه آخه پسر خوب، مگه قرار نبود واسش زنگ بزنی؟
نتيجه يه اخلاقی هم اين که هيچ وقت هيچ کس رو اين طوری نکارين!
ولی اگه يکی کاشتتون، منتظرش بمونين!
برخلاف تصورتون من يه چيز هايی می نويسم
اين که من خيلی آدم بی نظمی هستم! اصلا خوابيدن و بيدار بودنم حساب و کتاب نداره!
با اين که فردا کله ی سحر(ساعت11)کلاس دارم هنوز بيدارم
دوباره سلام!
اين چند روزه اصلا نتونستم update کنم
چون Internet Explorer ام خراب شده بود
ولی بالاخره درستش کردم
يعنی درست که نه، گولش زدم! خيال کرد درست شده و دست از لج بازی برداشت!